تعهد محضری برای پاک شدن

داستان واقعی یک نجات‌یافته
تعهد محضری برای پاک شدن

۵۹ سال سن دارم و حدود ۴۱ سال مصرف کردم. امروز که داستانم را برای شما دوستان خوبم می فرستم شب تولد یک سال پاکی ام هست و وسوسه ی مصرف الکل و مواد مخدر ندارم.....

اولین باری که لبم به مواد خورد مصادف بود با شب دامادی ام ۱۸ سالم بود و آن شب دوستانم به من گفتند: بیا مصرف کن تا آخر شب حالت خوبه من که تا آن روز اصلا مصرف نکرده بودم حس خوبی از این کار نصیبم شد و لذت و احساس تازه ی آن شب باعث ادامه ی مصرفم شد. ابتدا بصورت تفننی هفته ای یک بار بعد دو سه روز یک بار و نهایتا مصرف کننده ی دائم و روزانه مخدر شدم. چون از خانمم حساب می بردم بیرون از خانه میکشیدم. بعد از مدتی خودش گفت: نمیخوام بیرون بکشی و آبروریزی کنی بیا خونه ی خودمون بکش..

بله دوستان شدم مصرف کننده ی خانگی هر از گاهی به فکر ترک کردن هم می افتادم اما چون آن زمان جلسات نبود پاک ماندن را بلد نبودم. یک بار که مثلا ترک کرده بودم یکی از دوستام را دیدم گفت: «بیا بریم مواد سفید بزنیم.» هنوز جمله اش تمام نشده بود به حرفش گوش دادم و به خاطر کنجکاوی شدیدم دنبالش راه افتادم دفعه ی اول خیلی حالم بد شد و بالا آوردم ولی به مصرف ادامه دادم. همسرم فکر میکرد ترک کردم ولی من کم کم تزریقی هم شدم به خاطر مصرف زیاد و تزریق مواد همسرم قهر کرد و رفت.

خانواده پادر میانی کردند و رفتیم سر خانه و زندگی مان اما بی فایده بود باز دوباره دعوای مان شد و همسرم دوباره قهر کرد. این روال ادامه داشت تا اینکه راضی شد با تعهد محضری دوباره به خانه برگردد. رفتیم محضر تعهد دادم که مصرف نکنم و اگر مصرف کنم حق طلاق با او باشد. دو روز بعد از این تعهد دوباره مصرف کردم اما چون قیافه ام خوب بود نشان نمی داد مدتی الکل مصرف کردم چون فکر میکردم از مواد مخدر بهتر است و مشکلی برایم بوجود نمی آورد.

دو ماه از تعهد محضر نگذشته بود که خانمم از من جدا شد.

آن زمان بچه هایم خیلی کم سن و سال بودند و بعدها که پیش مادرشان بزرگ شدند هر دو درس خواندند و پزشک شدند. بعد از جدایی همسرم دقیقا ۱۵ سال خانواده ام را ندیدم مصرف زیاد در به دری و کارتن خوابی راهی بود که خیلی زود قدم در آن گذاشتم. من قبل از این ماجرا خانه و دو دستگاه ماشین داشتم خانه را به همسرم دادم و ماشینها را فروختم و دود کردم توی خرابه ها می خوابیدم و وقتی شنیدم جلسات انجمن استارت خورده است گاهی میامدم و از سبد سنت هفتم جلسه پول بر می داشتم خیلی از اوقات اعضای جلسه می دیدند ولی چیزی نمی گفتند و به روی من نمی آوردند.....

حدود یک ماه جلسه می رفتم و پول بر می داشتم. در این مدت می دیدم که اعضای جلسه مشارکت میکنند و حال خیلی خوبی دارند. می دیدم که تولد شان را جشن میگیرند و می شنیدم که یکی زنش برگشته یکی بچه اش برگشته یکی زندگی اش درست شده و یکی کار پیدا کرد.

از رنگ و رو و حال خوبشان خیلی چیزها را میشد فهمید. کم کم متوجه طرز صحبت کردن خوب و لباس پوشیدن مناسب کسانی که ترک کرده بودند شدم و مجاب شدم که من هم ترک کنم.

به یکی از بچه های انجمن گفتم: «میخوام ترک کنم» گفت: «تو ترک بکن نیستی چند بار رفتی کمپ و نشده» گفتم: «به خدا میخوام ترک کنم.» گفت: «تو امشب برو و فردا بیا جلسه تا ببینم حال و اوضاعت چه جوریه.»
آن شب رفتم به یک کوره آجرپزی قدیمی آتش درست کردم و مصرف کردم بعد از مصرف احساس گرسنگی کردم به خیابان آمدم تا شاید تکه نانی از گوشه ی دیوار یا توری نانوایی پیدا کنم گرسنه و ناامید بودم و ناخودآگاه گریه ام گرفت و دلم خیلی شکست گفتم خدایا خودت یه کاری بکن.

فردای آن روز حس ترک کردن داشتم ولی می ترسیدم از خماری می ترسیدم رفتم جلسه به یکی از بچه های جلسه که هفت هشت سال پاکی داشت گفتم به خدا دیگه میخوام ترک کنم منو ببر کمپ» گفت: «باشه بعد از ظهر می برمت» بعد از ظهر رفتیم کمپ ۲۱ روز آنجا ماندم و عجیب بود که اصلا دردی را حس نمی کردم بیرون از کمپ ۶ ماه پاک بودم اما کارتن خوابی میکردم و برای زندگی جایی نداشتم.

بعد از مدتی که در یک خرابه می خوابیدم کم کم دوست و رفیقای انجمن با برادرم صحبت کردند و او گفت: اگه پاک شده باشه اشکالی نداره بیاد پیش ما زندگی کنه. این روزها با پدرم که ۹۰ ساله است و آلزایمر دارد زندگی میکنم. یک هفته پیش بچه هایم با خواهرم تماس گرفتند و گفتند می خواهیم بابا رو ببینیم. بعد از دیدنشان ۱۰ دقیقه قفل بودم و اصلاً نمی توانستم حرف بزنم.

چه میخواستم بگویم؟ اصلاً چه دارم بگویم؟ کم کم با هم صحبت کردیم و عصر آن روز رفتیم قهوه خوردیم تنها آرزویی که از خدا دارم این است که برگردم پیش همسر و فرزندانم.

من برای ترک کردن جاهای دیگه هم رفته بودم ولی AA خیلی خاص و معنوی است خیلی عشق دارد. اصلا همان عشق بچه ها باعث شد که من بروم کمپ و ترک کنم. من از سبد سنت هفتم پول بر می داشتم ولی آنها کاری با من نداشتند. همان عشق باعث شد پاک شوم و پاک بمانم تنها چیز ماندگار این دنیا عشق است و از میان همه ی عشقها عشق اعضای AA چیزی است که نمیتوانم آن را توصیف کنم. وقتی از کمپ بیرون آمدم لباس نداشتم کفش نداشتم بچه های انجمن برایم خریدند. ساندویچ برایم آوردند و موهای سرم را کوتاه کردند. اینها باعث دلگرمی من شد و اصلا فراموش نمیکنم.

«این فصل در جلسه خدمت منشی دارم
و بعضی وقت ها از خوشحالی بغض می کنم...»
محسن - کمال آباد رفسنجان
Shopping Basket
خانه
گالری
نرم افزار
وب اپ
تماس