سمفونی شماره پنج بتهوون

روایتی از مجله مسیر هوشیاری
سمفونی شماره پنج بتهوون

بنام خداوند مهربان و زیبا پسند. این سرگذشت مربوط به دوران تاریکی ها و روشنایی های زندگی من است، آن هم در طول ۳۸ سال زندگی در کنار پدر و مادری فرهنگی، دو خواهر کوچکتر از خودم و همسری مهربان و وفادار و فرزندانی که هدیه خداوند هستند. حدود سال ۶۴ بود که مادر به خاطر معلم بودن، به روستای جغتای (که البته در حال حاضر شهر می باشد) منتقل شد و من و خواهر کوچکترم هم همراه او به جغتای رفتیم. پدرم اما به یکی از روستاهای شهرستان شیروان در استان خراسان شمالی منتقل شده بود تا آن جا تدریس کند.

من در روستا، به علت تنهایی و دوری پدر و کامل نبودن خانواده دچار آشوب و دلخوری شده بودم. آن زمان سعی کردم کمبود شخصیتی را که الان متوجه شده ام خلاء معنوی بوده است، با بازی تا آخر شب در کوچه و بدون هیچ همبازی پر کنم. گاهی هم در مدرسه پیش مادرم و با شاگردهای ایشان به بازی می پرداختم که در همین حین دچار تحول عشقی شدم. شاید بنظر شما خنده دار باشد که کودکی با این سن و سال دچار این تفکرات شده باشد! بگذریم.

بعد از انتقال مادرم به روستای محل خدمت پدرم، جمع خانوادگی ما کامل شد و خدا خواهر کوچکتری به ما هدیه کرد تا تعداد نفرات خانواده ما پنج نفر شود. در روستا بهترین روزهای زندگی ام رقم خورد که در دشت و صحرا سپری می شدند. آن روزها هیچگونه احساس غربت و دلتنگی نداشتم. هر چند دلواپسی ها، شادی ها، غم ها و ... همه را تجربه کردم. گرایشات بیمار گونه من اما از روزهایی شروع شد که والدین من به شهر منتقل شدند و تازه متوجه کمبودهای خودم نسبت به همسالانم شدم و تمام تلخی هایی که تا امروز گریبان گیر روح و ذهن من شده است را درک کردم.

فکرش را بکنید، آرزوی داشتن دوچرخه، تراش رومیزی، لباسهای آنچنانی، ماشین شخصی خانوادگی و ... همیشه مرا آزار میداد. حالا هر وقت این موارد به یادم می آید، خنده ام می گیرد. برای همین سعی کرده ام فرزندانم در این زمینه ها کمبودی را تجربه نکنند. خانواده ما یک جمع تحصیل کرده اند. من نیز بخاطر اینکه به چشم حقارت نگاهم نکنند، و فقط برای تایید شدن نزد دیگران و عدم احساس دلخوری پدر و مادرم، خودم را در مسیر تحصیل قرار دادم.

هر چند به خاطر بد رفتاریهای پدر و مادرم نسبت به یگدیگر و درگیری های لفظی و ضرب و شتم های آنها، محیط خانواده فقط اسمش خانواده بود. هر روز درگیری و تشنج، هر روز دعوا و زد و خورد، هر روز دلخوری و ناراحتی، هر روز نگاههای بد اطرافیان از فامیل گرفته تا همسایه ها. دخالت های بی جای فامیلِ دو طرف و دهان بینی پدر و مادرم، همه ی این موارد برای ما فرزندان پر از درد و اضطراب و دلشوره و افسردگی بود. برای همین به محض اینکه یکی از دوستانم اولین سیگار زندگی ام را تعارف کرد به خاطر کمبود محبتی که احساس می کردم، آن را قبول کردم و کشیدم، آن هم در دوران دبیرستان. چقدر به من توهم قدرت و مردانگی و احساس بزرگی می داد و دریغ که نمی دانستم سیگار برای من دروازه ایست به سمت سقوط بی انتها، به امیال حیوانی و سرکش.

بعد از قبول شدن در مقطع کارشناسی، احساس کردم به همه آرزوهایم و همه چیزهایی که نداشتم خواهم رسید. خانه دانشجویی دربست با پنج نفر از بچه هایی که همه بیماری الکلیسم در وجودشان در حال غلیان بود قسمت دیگری از سرگذشت غم انگیزم بود. در آن جمع بود که برای اولین بار شروع به مصرف مواد مخدر و مشروب کردم و چقدر آن روز برایم فراموش نشدنی است چون دنیای سیاه و سفید من تبدیل به یک دنیای رنگی و خوش و خرم شد. چقدر ناراحت کننده است که امروز به این مطالب فکر می کنم، چون تمام دوران درد و بیچارگی، خماری، دربدری، تحقیر، توهین و ... یادم آمد. فکر می کنم معتاد تنها کسی است که تا موقعی که زنده است همه فاتحه اش را می خوانند و وقتی که می میرد هیچ کس برایش فاتحه نمی خواند.

بعد از اتمام دوران دانشگاه، به خدمت سربازی اعزام شدم. می توانم به جرات اقرار کنم بهترین دوران زندگی روحانی من تا قبل از آشنایی با انجمن بود. در این دوران با وجود اینکه در حال خدمت در نقطه صفر مرزی بودم و احساس تنهایی و غربت می کردم، ولی سرشار از آرامش بودم. محیطی که آن جا خدمت می کردم، بدون سر و صدا و نزدیکترین نقطه برای اتصال به ستاره ها و کائنات و خالق مهربان بود. هیچگونه احساس تنهایی نبود و زیباترین روز و شبهای زندگیم بود و هیچ کمبودی را حس نمی کردم. گویی که من دست در دست روح کائنات در حال قدم زدن در کنار ساحلی سرشار از صدف های براق و زیبای دریایی بودم که همچون ستاره ها می درخشیدند و پر از آرامش و معنا بودم.

بعد از اتمام سربازی، دردها و مشکلاتم برای هجده سال تمام طول کشید. با این که تحصیلات عالیه را تمام کردم، اما با کوله باری از درد و چهره ای که نشان دهنده چهره کریه بیماری اعتیاد و الکلیسم بود، از غربت به شهر خودم مشهد برگشتم. از روزی که متوجه اعتیاد و اجبار به مصرف خودم شدم، از همان لحظه تصمیم به ترک گرفتم. ولی هر بار یک مدل جنس دیگر به مصرفم اضافه شد. به قرصهای خواب و آرام بخش برای تسکین بی خوابیهای شبانه و ترس از روز و خماری آن پناه آوردم و چندین مرتبه دچار مسمومیت دارویی (اور دوز) مصرف شدم و بارها داخل ماشین اورژانس به هوش آمدم. آخرین باری که این اتفاق افتاد پنج شبانه روز در یکی از بیمارستان های مشهد در شرایط مرگ و اغماء بسر بردم ولی قرار بود اتفاقی در زندگی من و دیگران رقم بخورد برای همین ماندم.

«چقدر سیاه است تاریکی قبل از طلوع. قرار بود منجنیقی مرا به دیاری که مایلم آنرا بعد چهارم حیات بنامم پرتاپ کند.»

دقیقا سال ۹۲ بود که برای آخرین بار تصمیم به ترک گرفتم. دلیل آن هم تهدید همسرم و دل نگرانی خانواده و بزرگ شدن پسرم بود. بعد از جستجو در روزنامه، یک مرکز درمانی پیدا کردیم و برای اولین بار به مدت نوزده روز به صورت شبانه روزی به سم زدایی گذشت. بعد از آن در کلاسهای گروه درمانی که در روزهای یکشنبه و سه شنبه برگزار می شد شرکت کردم و در مدت سه ماه بدون آشنایی با هیچ انجمنی، با دوستی که مایلم اسمش را فرشته نجات الهی بگذارم و خانم دکتر روانشناسی که باعث شروع تغییرات در زندگی من شد آشنا شدم.

اولین جلسه را در جلسه شب کوهسنگی به همراه دوستم با کوله باری از نا امیدی و احساس تنهایی و کسالت و خستگی شرکت کردم. آنجا بود که دیدم همه با حال خوب و خنده هایی از ته دل، بدون نگرانی و تشویش و دلهره در حال مشارکت اند و بدون ترس از قضاوت دیگران احساس درونی خود را بیان می کنند. باورم نمی شد که این ها همه همدرد من باشند. خودم را بعنوان تازه وارد معرفی کردم و چنان تشویقم کردند که هنوز بعد از گذشت سالها، آهنگ تشویق های آنها در گوشم مانند سمفونی پنج بتهوون طنین انداز است.

از آنجایی که ذهن من کنجکاو و جستجو گر است، بخاطر همین دو حس شب بعد و شبهای دیگر در جلسه شرکت کردم. کم کم داشت روحم آرام می شد و دیگر ترس ها و تشویش ها و دلهره ها مانند گذشته گریبانم را نمی گرفت و مرا به انزوا نمی برد. شبها آرامتر خوابم می برد هر چند هنوز هم دچار رعشه های شبانه می شدم. به دلیل شرکت در جلسات در چهار ماه پاکی با همسرم بخاطر دیر رسیدن به خانه و دلخوری وی و انتظار فرزندم بحث شدیدی کردیم. بعد از تماس با دوست راهنمایم و صحبت در این مورد کلامی گفت که همیشه در گوشم خواهد ماند:

«صدای مخالف همیشه بهتر از صدای تشویق است چون باعث رشد توست.»

از روز بعد، در جلسه صبحی که در نزدیکی منزلمان برگزار می شد شرکت کردم. اوایل بخاطر اینکه انسان خواب آلوده ای بودم از مشارکتها و تجارب رایگان دوستانم چیزی عایدم نمی شد ولی به مرور توانستم نظم و سحر خیزی را به زندگی ام دعوت کنم و بتوانم سعی کنم اصول دوازده گانه انجمن را در تمام مراحل زندگی خودم به اجرا در آورم. از آن روزها مدت پنج سال و شش ماه و چند روز می گذرد و من از همان ابتدا عضو فعال گروه خانگی خودم و عضو فعالی از جمعیت الکلی های گمنام ایران هستم. خدا را شاکر و سپاسگزارم که در این مدت زندگی توانستم چیزهایی را یاد بگیرم که امروز بزرگترین سرمایه همیشگی من و تنها ثروت واقعی زندگی من است.

امروز که به گذشته طی شده دوران مصرف و دوران بهبودی نگاه می کنم فقط می توانم در یک جمله بگویم:

«قدم اول را اول بردار، زندگی کن و بگذار زندگی کنند و آسان بگیر.»
Shopping Basket
خانه
گالری
نرم افزار
وب اپ
تماس