تجسم آرامش

روایتی از مجله مسیر هوشیاری
تجسم آرامش

ترس، ناامیدی، درماندگی، تنهایی و ... تصویر آخرین لحظه های مصرف ما را تشکیل می دهد. درست شبیه زندگی در سردابی تاریک و نمور که با دیواری از ترس ما را در خودش زندانی کرده است. تنهایی می تواند آخرین نقطه درد برای گرفتاران در پنجه بیماری الکلیسم باشد.

فرقی نمی کند که سرنگ به دست در پست ترین نقطه زمین نشسته باشید یا با یک گیلاس مشروب در سرسبزترین فلات های جادویی این سرزمین؛ چیزی که آن لحظه حس می کردیم فقط حس سنگین و هولناک انزوا و تنهایی بود. حسی که وجود همه ما را در روزهای آخر مصرف فرا گرفته بود. دیگر نه انگیزه ای برای لذت بردن و خندیدن داشتیم و نه درد و آلام دیگران، حس تاثر و تامل و گریستن را در ما بر می انگیخت.

خسته شدن از چنین شرایطی نقطه عطف همان لحظه‌ی طلایی بود. وجود بی غرورمان پذیرای اتفاقی تازه شد. خواسته یا ناخواسته، آگاهانه یا از سر عدم آگاهی یک نفر را صدا زدیم. از یک نیروی برتر از نیروی خودمان کمک خواستیم:

«گفتیم دیگر بس است نمی توانیم... اگر هستی خودت را نشان بده.»

بالاخره اتفاق افتاد و در کوران ماجراهای سیاه همان سرداب تاریک و نمور از لابه لای دیوار قطور ترس، روزنه ای از امید پدیدار شد. نوری به روشنایی خورشید و به زیبایی روزهای ابتدای تغییر چهار فصل سال اطراف ما را در برگرفت. ما نیز همچون طبیعت، فصل جدید زندگی مان را جشن گرفتیم.

برایمان مسیری نو ساخته شد و انگار دوباره در یک دنیای جدید به دنیا آمدیم و قدم به مسیری تجربه نشده گذاشتیم. قدم به سرزمینی که حتی اسمش را هم نشنیده بودیم. سرزمین انجمن الکلی های گمنام، سرزمین روح و معنا.

چه دل نشین بود اولین حسی که لمس کردم، فهمیدم دیگر تنها نیستم و چه زیبا بود اولین جمله ای که گفتند: «خوش آمدی دوست من.»

«خدایا شکرت حالا دیگر انرژی شجاعت، امید و عشق در لایه لایه زندگیم جاری شده است. دیگر تنها نیستم. حالا می توانم تصویری از آرامش را تجسم کنم. آرامشی که فقط در آغوش انجمن می شود پیدا کرد.»
Shopping Basket
خانه
گالری
نرم افزار
وب اپ
تماس