در کودکی ام بارها عزت نفس من توسط پدرم، مادرم، برادرم، خواهرم و معلمم شکسته شد. این خلاء از همان بدو کودکی در من شکل گرفت و نفرت و بی قراری در وجودم لانه کرد. بزرگتر که شدم در دوران ابتدایی خیلی زود رنج، خجالتی و گوشه گیر بودم. اولین ته سیگاری که کشیدم در سن یازده سالگی بود که آن را از زمین برداشتم و با آنکه خیلی سرفه کردم اما خوشم آمد و بعد از آن نیز هر جا سیگاری پیدا می کردم می کشیدم.
من در کودکی هنگام مریضی نیز مواد را به صورت خوراکی تجربه کرده بودم. اما لذت مصرف در سن سیزده سالگی تحولی در وجودم بوجود آورد. تمام آن تنهایی، ترس و نا آرامی ها کنار رفت و بی نهایت آرامش دلچسبی را تجربه کردم. بعد از آن مدام به دنبال تجربه مجدد آن حال خوش، مواد مصرف می کردم و مصرف برایم شده بود همه چیز.
در دوران راهنمایی دیگر مقدار مصرف من خیلی بیشتر شد و سیگار هم به صورت دانه ای می کشیدم. بعد با الکل آشنا شدم و در اولین بار مصرف خیلی لذت بخش بود. می خوردم و به مدرسه می رفتم و نظم مدرسه را بر هم میزدم. چند بار به من اخطار دادند و تعهد گرفتند، مجبور شدم به خاطر بوی الکل و محکوم شدن باز همان مواد مخدر را مصرف کنم.
دوران طلایی من تا رفتن به سربازی ادامه داشت. در دوران خدمت به خاطر شرایط شهر محل خدمت، مصرفم خیلی زیاد شد. بارها به خاطر مصرف بازداشت و تنبیه شدم و در نهایت مرا تبعید کردند به دورترین پاسگاه مرزی و جالب اینکه من خوشحال تر شدم!
۲۷ سال مصرف و تخریب داشتم. ضربات شدید روحی و روانی و جسمی فراوانی از مواد خوردم. داشته هایم را به واسطه مصرف مواد از دست دادم. بهترین موقعیت هایی را که خداوند در زندگی به من هدیه کرد، به خاطر مصرف و عدم سلامت عقل به فنا دادم و عملاً اداره زندگی از دستم خارج شده بود. در تنهایی خودم غرق شده بودم و کارم شده بود فقط مصرف و تخریب و خسارت زدن به اطرافیانم.
دیگر راهی نبود، باید آنقدر مصرف می کردم تا بمیرم چرا که بارها تصمیم به ترک گرفتم اما موفق به ترک نشدم. با روشهای گوناگون برای مدت کوتاهی ترک میکردم ولی هرگز پاک نمی ماندم. نمی دانم چرا باز مصرف می کردم. روزهای آخر مصرف کارتن خواب خانه شدم. من همان کسی بودم که میخواستم رئیس شوم اما هرگز نفهمیدم کی به کارتن خوابی رسیدم. زندگی ام فقط سیاهی و ناامیدی و درد و تنهایی و مصرف بود. به آخر خط رسیده بودم. مصرف می کردم و اشک می ریختم. نمی فهمیدم چرا نتیجه کار من این شد؛ راهی نبود جز مرگ.
یک شب در حین مصرف بغضم ترکید، گریه کردم و هر چی تو دلم بود ریختم بیرون. با صدای بلند با خدا حرف می زدم. در افکارم خدا را مسبب تمام این بدبختی ام می دانستم:
فردای آن روز پیام انجمن الکلی های گمنام به صورت آدرس از دوستی در فضای مجازی به دستم رسید. گفتم اینجا هم به من جواب نمی دهد اما نمی دانم چرا شب در جلسه شرکت کردم. شاید میخواستم به خودم و خدا ثابت کنم که «دیدی نشد پاک بمانم» اما بر عکس اتفاق عجیبی افتاد.
آن شب بعد از آنکه من دستم را به عنوان تازه وارد بالا بردم و خودم را یک الکلی معرفی کردم، با تشویق و ماشالله های اعضای آن جلسه رو به رو شدم. اولین بار بود مرا به خاطر الکلی بودن پذیرفتند و تشویق کردند. با خوش آمدگویی و بغل کردن مسئول نشریات تمام بدنم دیگر داغ شده بود، گر گرفته بودم، خیس عرق شدم. حال عجیب و خوبی را تجربه کردم. نمی دانم چه اتفاقی افتاد اما از فردای آن روز دیگر مصرف نکردم.
جلسه دیگری شرکت کردم و با داشتن درد جسمی و خماری اصلا میلی برای مصرف نداشتم. زیباترین اتفاق زندگی ام رقم خورد و من بدون هیچ دارو و مواد مخدر و مسکنی ۲۴ ساعت پاک مانده بودم. وسوسه مصرف دیگر نبود. بعد از آن، شرکت در جلسات برایم آرامش بخش بود. به لطف خداوند و کمک اعضای قدیمی پاک بودنم روزانه تمدید می شد.
راهنما انتخاب کردم و ایشان به من توصیه کرد ۹۰ روز در ۹۰ جلسه به طور مداوم شرکت کنم و اصول ساده ای را به من پیشنهاد کرد و خواست آنها را رعایت کنم. من در ۹۰ روز ۲۵۰ جلسه شرکت کردم. راهنمای عزیزم مرا به کار کردن قدم تشویق کرد که در آن تحولی عظیم در زندگی ام رقم خورد.