ماندم تا روایت کنم ....

داستان یک بانوی الکلی
«قصه ی زندگی هر کسی ماجراهای خودش را دارد که در دل هر کدامشان تجربه های مختلفی نهفته شده است، این تجربه ها برای دیگران پند است و برای خودمان سرمایه است، سرمایه ای که بهای آن را با مال و جان و عمرمان پرداخت کرده ایم......»
ماندم تا روایت کنم - داستان بانوی الکلی در انجمن

قصه ی زندگی من با دردهای زیادی همراه بوده است؛ من به خاطر مصرف مواد، قرص، سیگار و واکنشی که جسمم به مصرف داشت دچار یک بیماری عروقی و عفونت خونی شدم. در سن ۳۲ سالگی - در بهترین مرحله ی زندگیم - مدام تحت نظر پزشکهای مختلف بودم تا راهی برای درمان و مهار بیماری ام پیدا کنند ولی راهی وجود نداشت و بیماری ام روز به روز بیشتر خود نمایی میکرد. طی ۱۱ ماه ۱۴ عمل جراحی روی من انجام شد و در نهایت هر دو پایم را از زیر زانو قطع کردند.

از آن به بعد زندگی دیگر برایم ارزشی نداشت، رنج و درد زیادی بابت شرایط پیش آمده میکشیدم و نمی فهمیدم چطور باید زندگی کرد. شرایط روحی خیلی بدی داشتم و بعد از مدت کمی دچار ایست مغزی شدم و حدود ۴ ماه در همان حالت بودم. پزشک ها از زنده ماندن من قطع امید کرده بودند اما انگار سرنوشت و مسیر زندگی ام قرار بود به سمت و سوی دیگری هدایت شود. در کمال ناباوری من به هوش آمدم، همراه با ویلچر به زندگی برگشتم و دو سال دیگر همچنان درگیر اعتیاد بودم تا اینکه توسط یکی از دوستانم با انجمن الکلی های گمنام آشنا شدم و زندگی ام وارد مرحله ی جدیدی شد ....

ورودم به انجمن سخت بود، احساس تفاوت میکردم و فهمیدن اینکه تا چه اندازه خودم در بوجود آمدن مشکلات و شرایطم دخیل بودم رنجم را چندین برابر میکرد. رسیدن به ناتوانی جسمی و روحی باعث شد مسیرم را محکمتر ادامه دهم و نیروی عجیبی من را به جلو می برد. قدم های دوازده گانه ی انجمن را کار میکردم و تمام تلاشم را برای بهبودی ام انجام می دادم.

نزدیک ۱۱ ماه از پاکی ام گذشته بود که خداوند کمکم کرد و پای مصنوعی گذاشتم و در روز تولد یک سالگی ام توانستم ایستاده جشن بگیرم.

ایستادن دوباره برایم معنایی دیگر داشت و خیلی ارزشمند بود چون من درک دیگری از آن بدست آورده بودم؛ زندگی من سرتاسر معجزه و برکت خداوند است. امروز ۱۴ سال و ۱۰ روز است که هوشیارم و ۸ سال و ۵ روز است که پاکی نیکوتین هم دارم. از ۶ ماهگی رهجو گرفتم و تا امروز خدمتگزار انجمن بوده ام. خداوند فرصتی به من داد تا بتوانم گذشته و ناامیدی های قبلی ام را به امید و انگیزه ای خاص تبدیل کنم. من قدم برداشتم و تلاش کردم و او برای طی مسیر به من کمک کرد.

زندگی من زیر سایه ی دوازده قدم و اتفاقاتی که برایم افتاده قابل توصیف نیست و فقط باید دید تا باور کرد، من خدا را شکر می کنم از اینکه با AA زندگی میکنم. امیدوارم با خواندن داستان من کسانی که دچار ناامیدی هستند به این باور برسند که غیر ممکن وجود ندارد. زندگی گذشته ی من مجموعه ای از درد، تاریکی، یاس و رنج روحی بود ولی زندگی امروز من با کمک انجمن لبریز از امید و ایمان و یقین شده است چون خداوند کاری برایمان کرد که خود قادر به انجامش نبودیم. خدا را شاکر و سپاسگزارم.

نیره . ص - مشهد
الهی چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار
Shopping Basket
خانه
گالری
نرم افزار
وب اپ
تماس