کوچه دردها

روایتی از مجله مسیر هوشیاری
کوچه دردها

سلام و درود خدمت خدمتگزاران AA به خصوص خدمتگزاران مجله مسیر هوشیاری. قبل از هر چیز بگویم من تمام نسخه‌های مجله مسیر هوشیاری را دارم و مطالعه کردم و بابت زحماتی که می‌کشید سپاسگزارم. شاید داستان من با داستان‌هایی که تا به حال در مجله چاپ شده است متفاوت باشد.

احساس کردم که خیلی از دوستان من در انجمن دچار این چالش‌ها هستند و خجالت می‌کشند یا هر توجیه دیگری باعث شده که با خود روراست نباشند. من ۹ سال مواد و الکل مصرف کردم و خیلی از ارزش‌های انسانی خودم را به خاطر این بیماری از دست دادم. نمی‌خواهم از گذشته‌ی خودم صحبت کنم شاید به این دلیل که شباهت‌های زیادی با دیگران دارد و تجارب من در مسیر برنامه‌ی بهبودی شاید بدرد بخورتر باشد.

۲۷ ساله بودم که پیام عشق انجمن به گوشم رسید و سال ۸۳ پاک شدم و ۴۵ روز پاک بودم که متوجه شدم دچار بیماری هپاتیت هستم. دنیا روی سرم خراب شد و گریه می‌کردم و به راهنمای عزیزم از احساساتی که آن روزها داشتم صحبت می‌کردم.

راهنمایم فقط به من گفت: «بیا جلسه و قدم‌هایت را کار کن همه چیز درست می‌شود.»

گوش کردم و برنامه را با شور و اشتیاق دنبال کردم. تمام تلاشم این بود همان وقتی را که برای مصرف صرف می‌کردم برای بهبودی هم صرف کنم. زودتر به جلسه می‌رفتم و در خدمات حضور پیدا می‌کردم. من عاشق عشق و ایثار اعضاء شده بودم. خیلی شوق و ذوق داشتم برای دیدن بچه‌های جلسه و هر روز تا امروز جلسه رفته‌ام.

روزها و سال‌ها گذشت و من هر روز علاقه‌ام نسبت به انجمن عمیق‌تر شد. انجمن همه‌ی زندگی‌ام شده بود. تمام خدمات را از گروه تا خدمت در شورای منطقه‌ی ایران و معتمدین، تجربه کردم. در برنامه ازدواج کردم و وقتی ۱۰ سال هوشیار بودم خداوند به من یک دختر هدیه داد ولی دخترم مریض بود و چند بار عمل شد.

وابستگی‌ام به دخترم باعث شد که دچار وسواس فکری شدید و استرس و ترس شوم. هر روز افسردگی من بیشتر می‌شد ولی تحت هر شرایطی جلسه می‌رفتم، با راهنمایم صحبت و در خدمات شرکت می‌کردم. کارم به مشکل خورد ورشکست شدم و بیکار. بدهکاری به مردم از یک طرف و بچه‌ی مریض هم یک طرف. روزهای بسیار سخت و طاقت‌فرسایی بود که توصیف آن خیلی سخت است.

داستان بیل را خواندم و دیدم بیل هم دچار همین مشکلات بوده است. هر کاری می‌کردم تا حالم خوب شود. راه‌های معنوی دیگر را امتحان کردم هر چند عقیده‌ای نداشتم. از احساس و حال بدم با راهنمایم صحبت می‌کردم.

به قول بیل: «نمی‌دانم از زندگی می‌ترسم یا از مرگ...» روزهایم یک برزخ فکری بود؛ پر از توهم و ترس علیرغم اینکه شرایط خیلی سختی را سپری می‌کردم ولی امیدوار بودم و برنامه را همچنان جدی دنبال می‌کردم. یاد پیام پدر اد به بیل افتادم که می‌گفت: «دست کشیدن بهتر از دست یافتن است.»

مسیر بهبودی برای هر کسی یک جور پیش می‌رود و اصلا مثل خود زندگی یک مسابقه‌ی نابرابر است. شاید شما دوست عزیزم همه‌ی اصول برنامه را با جدیت انجام بدهی و باز هم با مشکلاتی روبرو بشوی. من هم زیاد انتقاد می‌کردم، ناله می‌کردم چرا من که تمام اصول برنامه را انجام می‌دهم این همه مشکل؟ اما بازهم ناامید نشدم و بخودم می‌گفتم بزرگترین آرزویت پاکی و هوشیاری بود و امروز به لطف خدا پاک و هوشیاری و می‌توانی مسئولیت‌های زندگی‌ات را به عهده بگیری.

نمی‌دانم شاید وابستگی من به دخترم و یا شاید بازی کردن نقش خدا در زندگی دیگران باعث شد این مشکلات را بزرگ ببینم و حال خرابی بکشم!! رفیق همدردم؛ دردها امروز هم با من هستند ولی دردهایی که در مسیر بهبودی می‌آید پیام دارد، هدف دارد و رشد روحانی ما از کوره‌ی همین دردها می‌گذرد. دردها می‌خواهند به ما چیزی را بگویند و باعث بیداری ما می‌شود.

من هنوز زنده‌ام پاکم و امیدوار و هنوز جلسه می‌روم. باید به خدا اعتماد کرد و من با همه‌ی مشکلاتی که دارم عشقم به برنامه نه تنها کم نشده بلکه بیشتر هم شده و بابت این صبر و شکیبائی سپاسگزار خدای بزرگ و برنامه‌ی الکلی‌های گمنام و همه‌ی همراهان صبوری که کنارم بودند هستم.

«اکنون به لطف خدا قريب به ۱۹ سال پاک و هوشیارم»
Shopping Basket
خانه
گالری
نرم افزار
وب اپ
تماس