سمفونی شماره پنج بتهوون

سمفونی شماره پنج بتهوون

سمفونی شماره پنج بتهوون

روایتی از مجله مسیر هوشیاری
سمفونی شماره پنج بتهوون

بنام خداوند مهربان و زیبا پسند. این سرگذشت مربوط به دوران تاریکی ها و روشنایی های زندگی من است، آن هم در طول ۳۸ سال زندگی در کنار پدر و مادری فرهنگی، دو خواهر کوچکتر از خودم و همسری مهربان و وفادار و فرزندانی که هدیه خداوند هستند. حدود سال ۶۴ بود که مادر به خاطر معلم بودن، به روستای جغتای (که البته در حال حاضر شهر می باشد) منتقل شد و من و خواهر کوچکترم هم همراه او به جغتای رفتیم. پدرم اما به یکی از روستاهای شهرستان شیروان در استان خراسان شمالی منتقل شده بود تا آن جا تدریس کند.

من در روستا، به علت تنهایی و دوری پدر و کامل نبودن خانواده دچار آشوب و دلخوری شده بودم. آن زمان سعی کردم کمبود شخصیتی را که الان متوجه شده ام خلاء معنوی بوده است، با بازی تا آخر شب در کوچه و بدون هیچ همبازی پر کنم. گاهی هم در مدرسه پیش مادرم و با شاگردهای ایشان به بازی می پرداختم که در همین حین دچار تحول عشقی شدم. شاید بنظر شما خنده دار باشد که کودکی با این سن و سال دچار این تفکرات شده باشد! بگذریم.

بعد از انتقال مادرم به روستای محل خدمت پدرم، جمع خانوادگی ما کامل شد و خدا خواهر کوچکتری به ما هدیه کرد تا تعداد نفرات خانواده ما پنج نفر شود. در روستا بهترین روزهای زندگی ام رقم خورد که در دشت و صحرا سپری می شدند. آن روزها هیچگونه احساس غربت و دلتنگی نداشتم. هر چند دلواپسی ها، شادی ها، غم ها و ... همه را تجربه کردم. گرایشات بیمار گونه من اما از روزهایی شروع شد که والدین من به شهر منتقل شدند و تازه متوجه کمبودهای خودم نسبت به همسالانم شدم و تمام تلخی هایی که تا امروز گریبان گیر روح و ذهن من شده است را درک کردم.

فکرش را بکنید، آرزوی داشتن دوچرخه، تراش رومیزی، لباسهای آنچنانی، ماشین شخصی خانوادگی و ... همیشه مرا آزار میداد. حالا هر وقت این موارد به یادم می آید، خنده ام می گیرد. برای همین سعی کرده ام فرزندانم در این زمینه ها کمبودی را تجربه نکنند. خانواده ما یک جمع تحصیل کرده اند. من نیز بخاطر اینکه به چشم حقارت نگاهم نکنند، و فقط برای تایید شدن نزد دیگران و عدم احساس دلخوری پدر و مادرم، خودم را در مسیر تحصیل قرار دادم.

هر چند به خاطر بد رفتاریهای پدر و مادرم نسبت به یگدیگر و درگیری های لفظی و ضرب و شتم های آنها، محیط خانواده فقط اسمش خانواده بود. هر روز درگیری و تشنج، هر روز دعوا و زد و خورد، هر روز دلخوری و ناراحتی، هر روز نگاههای بد اطرافیان از فامیل گرفته تا همسایه ها. دخالت های بی جای فامیلِ دو طرف و دهان بینی پدر و مادرم، همه ی این موارد برای ما فرزندان پر از درد و اضطراب و دلشوره و افسردگی بود. برای همین به محض اینکه یکی از دوستانم اولین سیگار زندگی ام را تعارف کرد به خاطر کمبود محبتی که احساس می کردم، آن را قبول کردم و کشیدم، آن هم در دوران دبیرستان. چقدر به من توهم قدرت و مردانگی و احساس بزرگی می داد و دریغ که نمی دانستم سیگار برای من دروازه ایست به سمت سقوط بی انتها، به امیال حیوانی و سرکش.

بعد از قبول شدن در مقطع کارشناسی، احساس کردم به همه آرزوهایم و همه چیزهایی که نداشتم خواهم رسید. خانه دانشجویی دربست با پنج نفر از بچه هایی که همه بیماری الکلیسم در وجودشان در حال غلیان بود قسمت دیگری از سرگذشت غم انگیزم بود. در آن جمع بود که برای اولین بار شروع به مصرف مواد مخدر و مشروب کردم و چقدر آن روز برایم فراموش نشدنی است چون دنیای سیاه و سفید من تبدیل به یک دنیای رنگی و خوش و خرم شد. چقدر ناراحت کننده است که امروز به این مطالب فکر می کنم، چون تمام دوران درد و بیچارگی، خماری، دربدری، تحقیر، توهین و ... یادم آمد. فکر می کنم معتاد تنها کسی است که تا موقعی که زنده است همه فاتحه اش را می خوانند و وقتی که می میرد هیچ کس برایش فاتحه نمی خواند.

بعد از اتمام دوران دانشگاه، به خدمت سربازی اعزام شدم. می توانم به جرات اقرار کنم بهترین دوران زندگی روحانی من تا قبل از آشنایی با انجمن بود. در این دوران با وجود اینکه در حال خدمت در نقطه صفر مرزی بودم و احساس تنهایی و غربت می کردم، ولی سرشار از آرامش بودم. محیطی که آن جا خدمت می کردم، بدون سر و صدا و نزدیکترین نقطه برای اتصال به ستاره ها و کائنات و خالق مهربان بود. هیچگونه احساس تنهایی نبود و زیباترین روز و شبهای زندگیم بود و هیچ کمبودی را حس نمی کردم. گویی که من دست در دست روح کائنات در حال قدم زدن در کنار ساحلی سرشار از صدف های براق و زیبای دریایی بودم که همچون ستاره ها می درخشیدند و پر از آرامش و معنا بودم.

بعد از اتمام سربازی، دردها و مشکلاتم برای هجده سال تمام طول کشید. با این که تحصیلات عالیه را تمام کردم، اما با کوله باری از درد و چهره ای که نشان دهنده چهره کریه بیماری اعتیاد و الکلیسم بود، از غربت به شهر خودم مشهد برگشتم. از روزی که متوجه اعتیاد و اجبار به مصرف خودم شدم، از همان لحظه تصمیم به ترک گرفتم. ولی هر بار یک مدل جنس دیگر به مصرفم اضافه شد. به قرصهای خواب و آرام بخش برای تسکین بی خوابیهای شبانه و ترس از روز و خماری آن پناه آوردم و چندین مرتبه دچار مسمومیت دارویی (اور دوز) مصرف شدم و بارها داخل ماشین اورژانس به هوش آمدم. آخرین باری که این اتفاق افتاد پنج شبانه روز در یکی از بیمارستان های مشهد در شرایط مرگ و اغماء بسر بردم ولی قرار بود اتفاقی در زندگی من و دیگران رقم بخورد برای همین ماندم.

«چقدر سیاه است تاریکی قبل از طلوع. قرار بود منجنیقی مرا به دیاری که مایلم آنرا بعد چهارم حیات بنامم پرتاپ کند.»

دقیقا سال ۹۲ بود که برای آخرین بار تصمیم به ترک گرفتم. دلیل آن هم تهدید همسرم و دل نگرانی خانواده و بزرگ شدن پسرم بود. بعد از جستجو در روزنامه، یک مرکز درمانی پیدا کردیم و برای اولین بار به مدت نوزده روز به صورت شبانه روزی به سم زدایی گذشت. بعد از آن در کلاسهای گروه درمانی که در روزهای یکشنبه و سه شنبه برگزار می شد شرکت کردم و در مدت سه ماه بدون آشنایی با هیچ انجمنی، با دوستی که مایلم اسمش را فرشته نجات الهی بگذارم و خانم دکتر روانشناسی که باعث شروع تغییرات در زندگی من شد آشنا شدم.

اولین جلسه را در جلسه شب کوهسنگی به همراه دوستم با کوله باری از نا امیدی و احساس تنهایی و کسالت و خستگی شرکت کردم. آنجا بود که دیدم همه با حال خوب و خنده هایی از ته دل، بدون نگرانی و تشویش و دلهره در حال مشارکت اند و بدون ترس از قضاوت دیگران احساس درونی خود را بیان می کنند. باورم نمی شد که این ها همه همدرد من باشند. خودم را بعنوان تازه وارد معرفی کردم و چنان تشویقم کردند که هنوز بعد از گذشت سالها، آهنگ تشویق های آنها در گوشم مانند سمفونی پنج بتهوون طنین انداز است.

از آنجایی که ذهن من کنجکاو و جستجو گر است، بخاطر همین دو حس شب بعد و شبهای دیگر در جلسه شرکت کردم. کم کم داشت روحم آرام می شد و دیگر ترس ها و تشویش ها و دلهره ها مانند گذشته گریبانم را نمی گرفت و مرا به انزوا نمی برد. شبها آرامتر خوابم می برد هر چند هنوز هم دچار رعشه های شبانه می شدم. به دلیل شرکت در جلسات در چهار ماه پاکی با همسرم بخاطر دیر رسیدن به خانه و دلخوری وی و انتظار فرزندم بحث شدیدی کردیم. بعد از تماس با دوست راهنمایم و صحبت در این مورد کلامی گفت که همیشه در گوشم خواهد ماند:

«صدای مخالف همیشه بهتر از صدای تشویق است چون باعث رشد توست.»

از روز بعد، در جلسه صبحی که در نزدیکی منزلمان برگزار می شد شرکت کردم. اوایل بخاطر اینکه انسان خواب آلوده ای بودم از مشارکتها و تجارب رایگان دوستانم چیزی عایدم نمی شد ولی به مرور توانستم نظم و سحر خیزی را به زندگی ام دعوت کنم و بتوانم سعی کنم اصول دوازده گانه انجمن را در تمام مراحل زندگی خودم به اجرا در آورم. از آن روزها مدت پنج سال و شش ماه و چند روز می گذرد و من از همان ابتدا عضو فعال گروه خانگی خودم و عضو فعالی از جمعیت الکلی های گمنام ایران هستم. خدا را شاکر و سپاسگزارم که در این مدت زندگی توانستم چیزهایی را یاد بگیرم که امروز بزرگترین سرمایه همیشگی من و تنها ثروت واقعی زندگی من است.

امروز که به گذشته طی شده دوران مصرف و دوران بهبودی نگاه می کنم فقط می توانم در یک جمله بگویم:

«قدم اول را اول بردار، زندگی کن و بگذار زندگی کنند و آسان بگیر.»
رییسی که کارتن خواب شد

رییسی که کارتن خواب شد

رییسی که کارتن خواب شد

روایتی از مجله مسیر هوشیاری
رییسی که کارتن خواب شد

در کودکی ام بارها عزت نفس من توسط پدرم، مادرم، برادرم، خواهرم و معلمم شکسته شد. این خلاء از همان بدو کودکی در من شکل گرفت و نفرت و بی قراری در وجودم لانه کرد. بزرگتر که شدم در دوران ابتدایی خیلی زود رنج، خجالتی و گوشه گیر بودم. اولین ته سیگاری که کشیدم در سن یازده سالگی بود که آن را از زمین برداشتم و با آنکه خیلی سرفه کردم اما خوشم آمد و بعد از آن نیز هر جا سیگاری پیدا می کردم می کشیدم.

من در کودکی هنگام مریضی نیز مواد را به صورت خوراکی تجربه کرده بودم. اما لذت مصرف در سن سیزده سالگی تحولی در وجودم بوجود آورد. تمام آن تنهایی، ترس و نا آرامی ها کنار رفت و بی نهایت آرامش دلچسبی را تجربه کردم. بعد از آن مدام به دنبال تجربه مجدد آن حال خوش، مواد مصرف می کردم و مصرف برایم شده بود همه چیز.

در دوران راهنمایی دیگر مقدار مصرف من خیلی بیشتر شد و سیگار هم به صورت دانه ای می کشیدم. بعد با الکل آشنا شدم و در اولین بار مصرف خیلی لذت بخش بود. می خوردم و به مدرسه می رفتم و نظم مدرسه را بر هم میزدم. چند بار به من اخطار دادند و تعهد گرفتند، مجبور شدم به خاطر بوی الکل و محکوم شدن باز همان مواد مخدر را مصرف کنم.

دوران طلایی من تا رفتن به سربازی ادامه داشت. در دوران خدمت به خاطر شرایط شهر محل خدمت، مصرفم خیلی زیاد شد. بارها به خاطر مصرف بازداشت و تنبیه شدم و در نهایت مرا تبعید کردند به دورترین پاسگاه مرزی و جالب اینکه من خوشحال تر شدم!

۲۷ سال مصرف و تخریب داشتم. ضربات شدید روحی و روانی و جسمی فراوانی از مواد خوردم. داشته هایم را به واسطه مصرف مواد از دست دادم. بهترین موقعیت هایی را که خداوند در زندگی به من هدیه کرد، به خاطر مصرف و عدم سلامت عقل به فنا دادم و عملاً اداره زندگی از دستم خارج شده بود. در تنهایی خودم غرق شده بودم و کارم شده بود فقط مصرف و تخریب و خسارت زدن به اطرافیانم.

دیگر راهی نبود، باید آنقدر مصرف می کردم تا بمیرم چرا که بارها تصمیم به ترک گرفتم اما موفق به ترک نشدم. با روشهای گوناگون برای مدت کوتاهی ترک میکردم ولی هرگز پاک نمی ماندم. نمی دانم چرا باز مصرف می کردم. روزهای آخر مصرف کارتن خواب خانه شدم. من همان کسی بودم که میخواستم رئیس شوم اما هرگز نفهمیدم کی به کارتن خوابی رسیدم. زندگی ام فقط سیاهی و ناامیدی و درد و تنهایی و مصرف بود. به آخر خط رسیده بودم. مصرف می کردم و اشک می ریختم. نمی فهمیدم چرا نتیجه کار من این شد؛ راهی نبود جز مرگ.

یک شب در حین مصرف بغضم ترکید، گریه کردم و هر چی تو دلم بود ریختم بیرون. با صدای بلند با خدا حرف می زدم. در افکارم خدا را مسبب تمام این بدبختی ام می دانستم:

«از او خواستم اگر واقعاً هست و قدرت دارد خودش را نشان بدهد یا جانم را بگیرد و از این فلاکت نجاتم بده...»

فردای آن روز پیام انجمن الکلی های گمنام به صورت آدرس از دوستی در فضای مجازی به دستم رسید. گفتم اینجا هم به من جواب نمی دهد اما نمی دانم چرا شب در جلسه شرکت کردم. شاید میخواستم به خودم و خدا ثابت کنم که «دیدی نشد پاک بمانم» اما بر عکس اتفاق عجیبی افتاد.

آن شب بعد از آنکه من دستم را به عنوان تازه وارد بالا بردم و خودم را یک الکلی معرفی کردم، با تشویق و ماشالله های اعضای آن جلسه رو به رو شدم. اولین بار بود مرا به خاطر الکلی بودن پذیرفتند و تشویق کردند. با خوش آمدگویی و بغل کردن مسئول نشریات تمام بدنم دیگر داغ شده بود، گر گرفته بودم، خیس عرق شدم. حال عجیب و خوبی را تجربه کردم. نمی دانم چه اتفاقی افتاد اما از فردای آن روز دیگر مصرف نکردم.

جلسه دیگری شرکت کردم و با داشتن درد جسمی و خماری اصلا میلی برای مصرف نداشتم. زیباترین اتفاق زندگی ام رقم خورد و من بدون هیچ دارو و مواد مخدر و مسکنی ۲۴ ساعت پاک مانده بودم. وسوسه مصرف دیگر نبود. بعد از آن، شرکت در جلسات برایم آرامش بخش بود. به لطف خداوند و کمک اعضای قدیمی پاک بودنم روزانه تمدید می شد.

راهنما انتخاب کردم و ایشان به من توصیه کرد ۹۰ روز در ۹۰ جلسه به طور مداوم شرکت کنم و اصول ساده ای را به من پیشنهاد کرد و خواست آنها را رعایت کنم. من در ۹۰ روز ۲۵۰ جلسه شرکت کردم. راهنمای عزیزم مرا به کار کردن قدم تشویق کرد که در آن تحولی عظیم در زندگی ام رقم خورد.

«باورم نمی شد که سه ماه پاک ماندم. بعد از کارکرد قدم چهارم و پنجم من بعد از ۲۷ سال تنهایی با خداوند و مردم آشتی کردم و خداوند هدیه ای به من داد که نامش آرامش است و آن را با تمام دنیا عوض نمیکنم.»
به لطف پروردگار، کمک راهنمای عزیزم و کمک دوستان بهبودیم، امروز هجده ماه و سیزده روز است که پاکم و لذت زندگی را تجربه میکنم. خداوند در این مدت و در این مسیر هدایای فراوانی به من داد و داشته هایی را که از دست داده بودم آرام آرام به من برگرداند و هدیه و معجزه دیگر خداوند برایم این است که چهارده ماه است سیگار را هم ترک کرده ام. امیدوارم بتوانم خدمتگزار خوبی در انجمن الکلی های گمنام باشم.
گوشی شما آنتن دارد ؟

گوشی شما آنتن دارد ؟

گوشی شما آنتن دارد ؟

روایتی از مجله مسیر هوشیاری
گوشی شما آنتن دارد ؟

سلام دوستان این روزها سهم من از بهبودی شرکت کردن منظم در یک جلسه است. روزی فکر میکردم که اگر جلسات تعطیل شوند چه بلایی قرار است به سرمان بیاید؛ شاید هنوز ایمان نداشتم که خداوند مهربان پشتیبان افراد شکست خورده ای مثل من است و او هیچ وقت دست ما را رها نخواهد کرد.

روزی که خبر تعطیلی جلسات رسید روز سختی بود، مثل اینکه عزیزی را از دست داده بودم. از روز بعد، دقیقا یک روز بعد، خبر آغاز به کار یک جلسه ی مجازی و لینک آن به دستم رسید. شاید این یک معجزه بود! تجربه های جدید، تجربه ی افراد قدیمی تر برای من که در شهرستانی دور افتاده زندگی می کنم نقطه عطف جدیدی بود.

باز هم بعد از چند روز خیلی دلم گرفت، احساس تنهایی شدیدی داشتم. با راهنمایم تماس گرفتم، گریه کردم و او مثل کوه پشتیبانی کرد. باید برای الکلی های شهرمان کاری می کردیم؛ فورا یک جلسه ی مجازی راه اندازی کردیم، همه را دعوت کردم. با اعضای قدیمی بر آن شدیم که تازه واردهایی که گوشی ندارند را به کنار خود بیاوریم تا آنها هم بتوانند در یک جلسه شرکت کنند.

به مراکز ترک اعتیاد که قبلا پیام رسانی داشتیم سر زدیم و برای یکی از خدمتگذارهای آنجا برنامه ی جلسه را نصب کردیم و اعلام آمادگی کردیم. من منشی جلسه بودم؛ از این که در این شرایط خدمت داشتم به خودم می بالیدم و با خودم می‌گفتم خدا چقدر من را دوست دارد.

هرجا جلسه را استارت میزدیم سر و صدا بود و نمیشد تمرکز داشته باشیم. یکی از دوستان کلید دفتر کارش را در اختیار ما گذاشت. هر روز ظهر برای استارت جلسه ی مجازی به آنجا می رفتیم. هم بی سرصدا بود و هم گوشی خوب آنتن میداد.

من هر روز در جلسه ی مجازی شرکت میکردم و سعی می کردم بار جلسه ی حضوری نرفتن را بیندازم روی کارهای دیگری که در برنامه یاد گرفته بودم. کتاب زبان دل را کنار رختخوابم گذاشته ام و در این مدت بیشتر از آن استفاده میکنم.

«ایمان دارم که اوضاع از قبل بدتر نشده است، امروز همه ی ما یکی شده ایم. از هر جای دنیا با هم در ارتباطیم و این خود نعمت بزرگی است. از منزل، محل کار، در حال رانندگی، در زمان مسافرت، در کنار تخت بیمارستان .... جلسات مجازی را دنبال می کنیم. اینها همه به نظرم الطاف خداست.»
کرونا هست ولی من هم هستم، بهبودی هم در جریان است. البته بیماری الکلیسم هم در جریان است.... نباید فراموش کنم که امروز دوستان همدردم به توجه بیشتری نیاز دارند، از خودم می پرسم اکنون وظیفه من چیست؟؟
تجسم آرامش

تجسم آرامش 

تجسم آرامش

روایتی از مجله مسیر هوشیاری
تجسم آرامش

ترس، ناامیدی، درماندگی، تنهایی و ... تصویر آخرین لحظه های مصرف ما را تشکیل می دهد. درست شبیه زندگی در سردابی تاریک و نمور که با دیواری از ترس ما را در خودش زندانی کرده است. تنهایی می تواند آخرین نقطه درد برای گرفتاران در پنجه بیماری الکلیسم باشد.

فرقی نمی کند که سرنگ به دست در پست ترین نقطه زمین نشسته باشید یا با یک گیلاس مشروب در سرسبزترین فلات های جادویی این سرزمین؛ چیزی که آن لحظه حس می کردیم فقط حس سنگین و هولناک انزوا و تنهایی بود. حسی که وجود همه ما را در روزهای آخر مصرف فرا گرفته بود. دیگر نه انگیزه ای برای لذت بردن و خندیدن داشتیم و نه درد و آلام دیگران، حس تاثر و تامل و گریستن را در ما بر می انگیخت.

خسته شدن از چنین شرایطی نقطه عطف همان لحظه‌ی طلایی بود. وجود بی غرورمان پذیرای اتفاقی تازه شد. خواسته یا ناخواسته، آگاهانه یا از سر عدم آگاهی یک نفر را صدا زدیم. از یک نیروی برتر از نیروی خودمان کمک خواستیم:

«گفتیم دیگر بس است نمی توانیم... اگر هستی خودت را نشان بده.»

بالاخره اتفاق افتاد و در کوران ماجراهای سیاه همان سرداب تاریک و نمور از لابه لای دیوار قطور ترس، روزنه ای از امید پدیدار شد. نوری به روشنایی خورشید و به زیبایی روزهای ابتدای تغییر چهار فصل سال اطراف ما را در برگرفت. ما نیز همچون طبیعت، فصل جدید زندگی مان را جشن گرفتیم.

برایمان مسیری نو ساخته شد و انگار دوباره در یک دنیای جدید به دنیا آمدیم و قدم به مسیری تجربه نشده گذاشتیم. قدم به سرزمینی که حتی اسمش را هم نشنیده بودیم. سرزمین انجمن الکلی های گمنام، سرزمین روح و معنا.

چه دل نشین بود اولین حسی که لمس کردم، فهمیدم دیگر تنها نیستم و چه زیبا بود اولین جمله ای که گفتند: «خوش آمدی دوست من.»

«خدایا شکرت حالا دیگر انرژی شجاعت، امید و عشق در لایه لایه زندگیم جاری شده است. دیگر تنها نیستم. حالا می توانم تصویری از آرامش را تجسم کنم. آرامشی که فقط در آغوش انجمن می شود پیدا کرد.»
هر چند سخت بود اما طاقت آوردم

هر چند سخت بود اما طاقت آوردم 

هر چند سخت بود اما طاقت آوردم

روایتی از مجله مسیر هوشیاری
هر چند سخت بود اما طاقت آوردم
گاهی اوقات صلاح ست که تنها بشوی
چون مقدر شده تکخال ورقها بشوی
گاهی اوقات قرارست که در پیله ی درد
نم نمک شاپرکی خوشگل و زیبا بشوی
گاهی انگار ضروری ست بگندی در خود
تا مبدل به شرابی خوش و گیرا بشوی
گاهی از حمله ی یک گربه قفس میشکند
تا تو پرواز کنی راهی صحرا بشوی
گاهی از خار گل سرخ برنجی بد نیست
باعث مرگ گل سرخ مبادا بشوی
گاهی از چاه قرارست به زندان بروی
آخر قصه هم آغوش زلیخا بشوی

بازنگری و دیدی تازه در زندگی من پیش آمد، پیشترها، چه وصفی از انجمن داشتم و اکنون چه وصفی و چه نظری، شاید نگرشی سخت باشد... بدون حضور در یک جلسه بهبودی و روشنایی مسیر زندگی ام میسر نیست. ولی میتوان گفت انجمن الکلی های گمنام در سالهای اخیر با وجود بیماری کرونا برهه ای را طی کرد که مانند جنگ دوم جهانی تجربه ای بی سابقه بود.

کوید ۱۹ و پاندمی همه گیر آن، بهبودی و پاکی، نشریه، دعا و .... چقدر سخت شد و چقدر دردناک است ندیدن دوستانی که تجارب و عشق های بی منتشان تا امروز کمک و یاری ام داده تا پاک باشم.

افتخارم بودن در انجمنی است که مدیر اصلی اش خداوند است. خدایی که عشق به او که سالها در وجودم خاموش و کم سو شده بود را بیدار و شعله ور کرد و چه زیباست آشتی کردن با یگانه ی هستی. امروز که تنها در کنجی خلوت نشسته و از پنجره بیرون را نگاه میکنم هیچ خودرویی، هیچ انسانی و حتی هیچ صدایی از کوچه های شهر نمی آید.... ترس تمام وجودم را می گیرد ولی یاد سخنان دوستان می افتم که «ترس نشانه ی بی ایمانی به خداست» و آرامشِ رفته باز می گردد.

یاد ایامی می افتم که در جلسه بدون ترس دست در دست همدیگر دعای گامهای سوم و هفتم را بعد از طلب خیر برای الکلی های در عذاب می خواندیم، قطره اشکی آرام از گونه ام به پایین سرازیر می شود...

چقدر دردناک است آرزو کردن چیزهایی که تا دو سال پیش برایم عادی و یکنواخت شده بود؛ امروز فقط خاطره ای از آنها در ذهنم مانده و از خدا درخواست میکنم به زودی زود روزهای خوش گذشته تکرار شوند.

برای من بهبودی و پاکی در دوران کرونا با حضور و خدمت در یک جلسه ی صبح (البته بصورت غیر حضوری) شروع می شود که حداقل مرهمی است بر زخم دوری از جلسات حضوری. با شنیدن صدای دوستان، کمی قوت قلب میگیرم و به یادشان قلبم به تپش می افتد.

شنیدن صدای دوستانی مثل مسلم، رضا، حسین، محمد رضا، یوسف، امید، عباس و ... بیشتر اوقات مرا به یاد اشتباهات و قصوراتی که در حق شان کردم می اندازد. قصوراتی که نشانه ی خود خواهی و خود محوری های من بود و از خداوند طلب بخشش میکنم و از روح لایزال هستی فرصتی برای جبران گذشته درخواست میکنم.

این روزها بعد از جلسه ی صبح به مرور نشریات می پردازم؛ بله این روزها فرصت خوبی است برای مرور اصول AA و بدرستی که قلب تپنده ی انجمن، نشریات است. با خواندن این نشریات ارزشمند، افکار بیهوده ای که ثمره ی عدم آگاهی من است دور ریخته میشود. کم کم بصورت واقعی می گویم:

«خدایا واقعا میدانم که هیچ چیزی نمیدانم کمکم کن تا اراده ی تو به انجام رسد نه اراده ی من»

آری این روزها دعای سحر و عبادات جزئی از زندگی من شده است... و این سحر سحر چه سرمستی به آدمی میدهد و چقدر مرا با خدا و هستی نزدیک می کند و چقدر زیباست سخن گفتن بنده و معبود و باز هم بقول دوستی تا درخواست نکنی جوابی نمی گیری.

به واسطه ی حضور در برنامه ی الکلی های گمنام به اعضای خانواده ی خودم که سالهای مصرف مرا تقریبا با آنها غریبه کرده بود نزدیک تر شدم. این کار کمک بسیار بزرگی کرد برای رفاقت واقعی با پسرم و بازی کردن نقش شوهری خوب برای همسرم و خاله بازی با دخترم. این ارتباطات واقعی و عاشقانه چه زیبا روح مرا پالایش کرد و تمام رنجش ها و دلخوری ها را تا حد زیادی کاهش داد.

وه که چه زیباست داشتن کسانی که بخاطر تو دلشان در تپش است؛ گرچه در یک جلسه ی غیر حضوری هم آنها را داشته باشی. در طول روز تماسهای تصویری با خانواده و بستگان و صد البته با راهنما و حامی عزیزم و کسب تجربه و راهنمایی برای انجام گامهای دوازده گانه مخصوصا کارکرد گام نهم در جهت جبران نبودن ها و قصورات از خانواده.

ایام کرونا و ارتباطات مجازی فرصتی است برای بودن ها، نزدیک شدنها، عشق ها، مطالعه ی نشریات، گوش سپردن ها، و ..... فرصتی که شاید فردایی نباشد و نتوانی باشی و باشند.

اما اجازه دهید چند نکته از آموخته هایم را بیان کنم؛ از ۱۳۹۲/۰۸/۲۰ که پای به انجمن گذاشتم تا به امروز به این اندازه حال درونی ام خوب نبوده است چون درک کرده ام شاید فلسفه ی اصلی قدمهای دوازده گانه نزدیک شدن به خود، دیگران و خداست و یا به عبارت دیگر تغییر نگرش من نسبت به خودم دیگران و هستی و خداست.

بیماری الکلیسم هر روز در سرتاسر دنیا همنوعانم را به کام مرگ می کشاند؛ از این بابت از سویی دلنگرانم و از سویی دیگر کمربند خدمتم را محکمتر می بندم؛ به قول بیل ویلسون عزیز که گفته بود:

«اگر من لغزش کنم تکلیف الکلی های بعد از من چه میشود؟»

در قدم دوم با رهیافتی که از بخش منکران وجود خدا و بی اعتقادان پیدا کردم، تفکر در خلقت طبیعت را مشی وجودی روزگار خودم کردم. در این میان درسی آموختم که شاید با سالها خدمت درک نمی کردم و آن عشق بدون منت به تمام عناصر هستی است.

اهل معنا و معرفت در انجمن الکلی های گمنام به هیچ عنوان اظهار وجود و خودنمایی نمیکنند چون با فروتنی در گام هفتم منافات دارد و این نیز درسی بود که آموختم و چقدر هم سخت است گمنامی و خودنمایی نکردن برای من الكلي.

«و در نهایت متوجه شدم در ادامه مسیر، این منم که باید مخاطب درستی برای راهنمایم باشم تا بتوانم از حرفهایش نکته تازه ای بشنوم و در زندگی ام به کار گیرم.»
کوچه دردها

کوچه دردها 

کوچه دردها

روایتی از مجله مسیر هوشیاری
کوچه دردها

سلام و درود خدمت خدمتگزاران AA به خصوص خدمتگزاران مجله مسیر هوشیاری. قبل از هر چیز بگویم من تمام نسخه‌های مجله مسیر هوشیاری را دارم و مطالعه کردم و بابت زحماتی که می‌کشید سپاسگزارم. شاید داستان من با داستان‌هایی که تا به حال در مجله چاپ شده است متفاوت باشد.

احساس کردم که خیلی از دوستان من در انجمن دچار این چالش‌ها هستند و خجالت می‌کشند یا هر توجیه دیگری باعث شده که با خود روراست نباشند. من ۹ سال مواد و الکل مصرف کردم و خیلی از ارزش‌های انسانی خودم را به خاطر این بیماری از دست دادم. نمی‌خواهم از گذشته‌ی خودم صحبت کنم شاید به این دلیل که شباهت‌های زیادی با دیگران دارد و تجارب من در مسیر برنامه‌ی بهبودی شاید بدرد بخورتر باشد.

۲۷ ساله بودم که پیام عشق انجمن به گوشم رسید و سال ۸۳ پاک شدم و ۴۵ روز پاک بودم که متوجه شدم دچار بیماری هپاتیت هستم. دنیا روی سرم خراب شد و گریه می‌کردم و به راهنمای عزیزم از احساساتی که آن روزها داشتم صحبت می‌کردم.

راهنمایم فقط به من گفت: «بیا جلسه و قدم‌هایت را کار کن همه چیز درست می‌شود.»

گوش کردم و برنامه را با شور و اشتیاق دنبال کردم. تمام تلاشم این بود همان وقتی را که برای مصرف صرف می‌کردم برای بهبودی هم صرف کنم. زودتر به جلسه می‌رفتم و در خدمات حضور پیدا می‌کردم. من عاشق عشق و ایثار اعضاء شده بودم. خیلی شوق و ذوق داشتم برای دیدن بچه‌های جلسه و هر روز تا امروز جلسه رفته‌ام.

روزها و سال‌ها گذشت و من هر روز علاقه‌ام نسبت به انجمن عمیق‌تر شد. انجمن همه‌ی زندگی‌ام شده بود. تمام خدمات را از گروه تا خدمت در شورای منطقه‌ی ایران و معتمدین، تجربه کردم. در برنامه ازدواج کردم و وقتی ۱۰ سال هوشیار بودم خداوند به من یک دختر هدیه داد ولی دخترم مریض بود و چند بار عمل شد.

وابستگی‌ام به دخترم باعث شد که دچار وسواس فکری شدید و استرس و ترس شوم. هر روز افسردگی من بیشتر می‌شد ولی تحت هر شرایطی جلسه می‌رفتم، با راهنمایم صحبت و در خدمات شرکت می‌کردم. کارم به مشکل خورد ورشکست شدم و بیکار. بدهکاری به مردم از یک طرف و بچه‌ی مریض هم یک طرف. روزهای بسیار سخت و طاقت‌فرسایی بود که توصیف آن خیلی سخت است.

داستان بیل را خواندم و دیدم بیل هم دچار همین مشکلات بوده است. هر کاری می‌کردم تا حالم خوب شود. راه‌های معنوی دیگر را امتحان کردم هر چند عقیده‌ای نداشتم. از احساس و حال بدم با راهنمایم صحبت می‌کردم.

به قول بیل: «نمی‌دانم از زندگی می‌ترسم یا از مرگ...» روزهایم یک برزخ فکری بود؛ پر از توهم و ترس علیرغم اینکه شرایط خیلی سختی را سپری می‌کردم ولی امیدوار بودم و برنامه را همچنان جدی دنبال می‌کردم. یاد پیام پدر اد به بیل افتادم که می‌گفت: «دست کشیدن بهتر از دست یافتن است.»

مسیر بهبودی برای هر کسی یک جور پیش می‌رود و اصلا مثل خود زندگی یک مسابقه‌ی نابرابر است. شاید شما دوست عزیزم همه‌ی اصول برنامه را با جدیت انجام بدهی و باز هم با مشکلاتی روبرو بشوی. من هم زیاد انتقاد می‌کردم، ناله می‌کردم چرا من که تمام اصول برنامه را انجام می‌دهم این همه مشکل؟ اما بازهم ناامید نشدم و بخودم می‌گفتم بزرگترین آرزویت پاکی و هوشیاری بود و امروز به لطف خدا پاک و هوشیاری و می‌توانی مسئولیت‌های زندگی‌ات را به عهده بگیری.

نمی‌دانم شاید وابستگی من به دخترم و یا شاید بازی کردن نقش خدا در زندگی دیگران باعث شد این مشکلات را بزرگ ببینم و حال خرابی بکشم!! رفیق همدردم؛ دردها امروز هم با من هستند ولی دردهایی که در مسیر بهبودی می‌آید پیام دارد، هدف دارد و رشد روحانی ما از کوره‌ی همین دردها می‌گذرد. دردها می‌خواهند به ما چیزی را بگویند و باعث بیداری ما می‌شود.

من هنوز زنده‌ام پاکم و امیدوار و هنوز جلسه می‌روم. باید به خدا اعتماد کرد و من با همه‌ی مشکلاتی که دارم عشقم به برنامه نه تنها کم نشده بلکه بیشتر هم شده و بابت این صبر و شکیبائی سپاسگزار خدای بزرگ و برنامه‌ی الکلی‌های گمنام و همه‌ی همراهان صبوری که کنارم بودند هستم.

«اکنون به لطف خدا قريب به ۱۹ سال پاک و هوشیارم»
تعهد محضری برای پاک شدن

تعهد محضری برای پاک شدن

تعهد محضری برای پاک شدن

داستان واقعی یک نجات‌یافته
تعهد محضری برای پاک شدن

۵۹ سال سن دارم و حدود ۴۱ سال مصرف کردم. امروز که داستانم را برای شما دوستان خوبم می فرستم شب تولد یک سال پاکی ام هست و وسوسه ی مصرف الکل و مواد مخدر ندارم.....

اولین باری که لبم به مواد خورد مصادف بود با شب دامادی ام ۱۸ سالم بود و آن شب دوستانم به من گفتند: بیا مصرف کن تا آخر شب حالت خوبه من که تا آن روز اصلا مصرف نکرده بودم حس خوبی از این کار نصیبم شد و لذت و احساس تازه ی آن شب باعث ادامه ی مصرفم شد. ابتدا بصورت تفننی هفته ای یک بار بعد دو سه روز یک بار و نهایتا مصرف کننده ی دائم و روزانه مخدر شدم. چون از خانمم حساب می بردم بیرون از خانه میکشیدم. بعد از مدتی خودش گفت: نمیخوام بیرون بکشی و آبروریزی کنی بیا خونه ی خودمون بکش..

بله دوستان شدم مصرف کننده ی خانگی هر از گاهی به فکر ترک کردن هم می افتادم اما چون آن زمان جلسات نبود پاک ماندن را بلد نبودم. یک بار که مثلا ترک کرده بودم یکی از دوستام را دیدم گفت: «بیا بریم مواد سفید بزنیم.» هنوز جمله اش تمام نشده بود به حرفش گوش دادم و به خاطر کنجکاوی شدیدم دنبالش راه افتادم دفعه ی اول خیلی حالم بد شد و بالا آوردم ولی به مصرف ادامه دادم. همسرم فکر میکرد ترک کردم ولی من کم کم تزریقی هم شدم به خاطر مصرف زیاد و تزریق مواد همسرم قهر کرد و رفت.

خانواده پادر میانی کردند و رفتیم سر خانه و زندگی مان اما بی فایده بود باز دوباره دعوای مان شد و همسرم دوباره قهر کرد. این روال ادامه داشت تا اینکه راضی شد با تعهد محضری دوباره به خانه برگردد. رفتیم محضر تعهد دادم که مصرف نکنم و اگر مصرف کنم حق طلاق با او باشد. دو روز بعد از این تعهد دوباره مصرف کردم اما چون قیافه ام خوب بود نشان نمی داد مدتی الکل مصرف کردم چون فکر میکردم از مواد مخدر بهتر است و مشکلی برایم بوجود نمی آورد.

دو ماه از تعهد محضر نگذشته بود که خانمم از من جدا شد.

آن زمان بچه هایم خیلی کم سن و سال بودند و بعدها که پیش مادرشان بزرگ شدند هر دو درس خواندند و پزشک شدند. بعد از جدایی همسرم دقیقا ۱۵ سال خانواده ام را ندیدم مصرف زیاد در به دری و کارتن خوابی راهی بود که خیلی زود قدم در آن گذاشتم. من قبل از این ماجرا خانه و دو دستگاه ماشین داشتم خانه را به همسرم دادم و ماشینها را فروختم و دود کردم توی خرابه ها می خوابیدم و وقتی شنیدم جلسات انجمن استارت خورده است گاهی میامدم و از سبد سنت هفتم جلسه پول بر می داشتم خیلی از اوقات اعضای جلسه می دیدند ولی چیزی نمی گفتند و به روی من نمی آوردند.....

حدود یک ماه جلسه می رفتم و پول بر می داشتم. در این مدت می دیدم که اعضای جلسه مشارکت میکنند و حال خیلی خوبی دارند. می دیدم که تولد شان را جشن میگیرند و می شنیدم که یکی زنش برگشته یکی بچه اش برگشته یکی زندگی اش درست شده و یکی کار پیدا کرد.

از رنگ و رو و حال خوبشان خیلی چیزها را میشد فهمید. کم کم متوجه طرز صحبت کردن خوب و لباس پوشیدن مناسب کسانی که ترک کرده بودند شدم و مجاب شدم که من هم ترک کنم.

به یکی از بچه های انجمن گفتم: «میخوام ترک کنم» گفت: «تو ترک بکن نیستی چند بار رفتی کمپ و نشده» گفتم: «به خدا میخوام ترک کنم.» گفت: «تو امشب برو و فردا بیا جلسه تا ببینم حال و اوضاعت چه جوریه.»
آن شب رفتم به یک کوره آجرپزی قدیمی آتش درست کردم و مصرف کردم بعد از مصرف احساس گرسنگی کردم به خیابان آمدم تا شاید تکه نانی از گوشه ی دیوار یا توری نانوایی پیدا کنم گرسنه و ناامید بودم و ناخودآگاه گریه ام گرفت و دلم خیلی شکست گفتم خدایا خودت یه کاری بکن.

فردای آن روز حس ترک کردن داشتم ولی می ترسیدم از خماری می ترسیدم رفتم جلسه به یکی از بچه های جلسه که هفت هشت سال پاکی داشت گفتم به خدا دیگه میخوام ترک کنم منو ببر کمپ» گفت: «باشه بعد از ظهر می برمت» بعد از ظهر رفتیم کمپ ۲۱ روز آنجا ماندم و عجیب بود که اصلا دردی را حس نمی کردم بیرون از کمپ ۶ ماه پاک بودم اما کارتن خوابی میکردم و برای زندگی جایی نداشتم.

بعد از مدتی که در یک خرابه می خوابیدم کم کم دوست و رفیقای انجمن با برادرم صحبت کردند و او گفت: اگه پاک شده باشه اشکالی نداره بیاد پیش ما زندگی کنه. این روزها با پدرم که ۹۰ ساله است و آلزایمر دارد زندگی میکنم. یک هفته پیش بچه هایم با خواهرم تماس گرفتند و گفتند می خواهیم بابا رو ببینیم. بعد از دیدنشان ۱۰ دقیقه قفل بودم و اصلاً نمی توانستم حرف بزنم.

چه میخواستم بگویم؟ اصلاً چه دارم بگویم؟ کم کم با هم صحبت کردیم و عصر آن روز رفتیم قهوه خوردیم تنها آرزویی که از خدا دارم این است که برگردم پیش همسر و فرزندانم.

من برای ترک کردن جاهای دیگه هم رفته بودم ولی AA خیلی خاص و معنوی است خیلی عشق دارد. اصلا همان عشق بچه ها باعث شد که من بروم کمپ و ترک کنم. من از سبد سنت هفتم پول بر می داشتم ولی آنها کاری با من نداشتند. همان عشق باعث شد پاک شوم و پاک بمانم تنها چیز ماندگار این دنیا عشق است و از میان همه ی عشقها عشق اعضای AA چیزی است که نمیتوانم آن را توصیف کنم. وقتی از کمپ بیرون آمدم لباس نداشتم کفش نداشتم بچه های انجمن برایم خریدند. ساندویچ برایم آوردند و موهای سرم را کوتاه کردند. اینها باعث دلگرمی من شد و اصلا فراموش نمیکنم.

«این فصل در جلسه خدمت منشی دارم
و بعضی وقت ها از خوشحالی بغض می کنم...»
محسن - کمال آباد رفسنجان
واکسن کرونا واکسن الكليسم

واکسن کرونا ، واکسن الکلیسم

واکسن کرونا واکسن الكليسم

واکسن کرونا واکسن الكليسم

قبل از شروع زمستان سال ۱۳۹۸ اخبار نگران کننده ای از کشور چین به گوش می رسید در مورد کشف یک بیماری جدید ویروسی به نام کوید ۱۹ ( کرونا ) که گفته میشد بسیار مرگ آفرین است و به سرعت هم تکثیر می شود.

همان زمان زمزمه هایی شنیده میشد که ردپای این ویروس در شهرهای ایران هم دیده شده و اخبار مرگ و میر ناشی از آن باعث وحشت همه شد و صحبت از منع رفت و آمد و توصیه های مراقبتی و بهداشتی و فاصله گذاری به میان آمد.

نامه ای از طرف مدیران بهداشتی کشور برای انجمن آمد مبنی بر تعطیلی جلسات و تجمعات .... به زودی جلسات تعطیل شد !

این خبر تا چند روز باعث گیجی و سر در گمی شد. ترس و دلهره همه ی اعضای انجمن را در بر گرفته بود. هر کسی چیزی می گفت اطلاعاتی به هم می دادند و این جریان غیر از مردم عادی کوچه و بازار بچه های انجمن را هم درگیر کرده بود.

گروههای مجازی راه افتاد و در ابتدا روشهای متفاوتی را تجربه کردیم و به فری کنفرانس رسیدیم. برای اولین بار بود که حتی دفتر جهانی الکلی های گمنام درگیر موضوعی بود که تاکنون تجربه نشده بود کرونا اولین تجربه مشترک AA در سطح جهانی بعد از ۸۵ سال بود.
یاد جمله ی کتاب افتادم: «مصیبت مشترکی که ما تجربه کرده ایم یکی از عواملی است که ما را مانند سیمان محکم بهم می آمیزد.»

روزهایی که برای درد بی درمان الکلیسم راهی نبود... ۸۵ سال قبل را میگویم که همه از الکلی ها فاصله می گرفتند تا در تنهایی راهی عاقبت دردناک خود شوند و اما خدایی که نگهبان ماست در آن لحظات ترس و دلهره و تنهایی بفکر ما بود.

دوستی می گفت: «برای من الکلی که یکبار مرگ را با الكليسم تجربه کردم و AA زندگی دوباره به من بخشیده ، جناب کرونا دیر تشریف آورده اند !!»
به خودم گفتم از خودت مراقبت کن ، به دیگران خدمت کن و نگران نباش ، «یا خدا هست یا خدا نیست اگر هست همه چیز است».

اکنون دو سال از آن موقع می گذرد، روشهای پزشکی مراقبتهای خاص و حتی چندین واکسن برای کرونا پیدا شده؛ ولی الکلیسم همچنان قربانی می گیرد و هیچ واکسنی هم برایش پیدا نشده است جز لطف خدا و خدمت به یکدیگر

حسین د
ماندم تا روایت کنم - داستان بانوی الکلی در انجمن

ماندم تا روایت کنم

ماندم تا روایت کنم ....

داستان یک بانوی الکلی
«قصه ی زندگی هر کسی ماجراهای خودش را دارد که در دل هر کدامشان تجربه های مختلفی نهفته شده است، این تجربه ها برای دیگران پند است و برای خودمان سرمایه است، سرمایه ای که بهای آن را با مال و جان و عمرمان پرداخت کرده ایم......»
ماندم تا روایت کنم - داستان بانوی الکلی در انجمن

قصه ی زندگی من با دردهای زیادی همراه بوده است؛ من به خاطر مصرف مواد، قرص، سیگار و واکنشی که جسمم به مصرف داشت دچار یک بیماری عروقی و عفونت خونی شدم. در سن ۳۲ سالگی - در بهترین مرحله ی زندگیم - مدام تحت نظر پزشکهای مختلف بودم تا راهی برای درمان و مهار بیماری ام پیدا کنند ولی راهی وجود نداشت و بیماری ام روز به روز بیشتر خود نمایی میکرد. طی ۱۱ ماه ۱۴ عمل جراحی روی من انجام شد و در نهایت هر دو پایم را از زیر زانو قطع کردند.

از آن به بعد زندگی دیگر برایم ارزشی نداشت، رنج و درد زیادی بابت شرایط پیش آمده میکشیدم و نمی فهمیدم چطور باید زندگی کرد. شرایط روحی خیلی بدی داشتم و بعد از مدت کمی دچار ایست مغزی شدم و حدود ۴ ماه در همان حالت بودم. پزشک ها از زنده ماندن من قطع امید کرده بودند اما انگار سرنوشت و مسیر زندگی ام قرار بود به سمت و سوی دیگری هدایت شود. در کمال ناباوری من به هوش آمدم، همراه با ویلچر به زندگی برگشتم و دو سال دیگر همچنان درگیر اعتیاد بودم تا اینکه توسط یکی از دوستانم با انجمن الکلی های گمنام آشنا شدم و زندگی ام وارد مرحله ی جدیدی شد ....

ورودم به انجمن سخت بود، احساس تفاوت میکردم و فهمیدن اینکه تا چه اندازه خودم در بوجود آمدن مشکلات و شرایطم دخیل بودم رنجم را چندین برابر میکرد. رسیدن به ناتوانی جسمی و روحی باعث شد مسیرم را محکمتر ادامه دهم و نیروی عجیبی من را به جلو می برد. قدم های دوازده گانه ی انجمن را کار میکردم و تمام تلاشم را برای بهبودی ام انجام می دادم.

نزدیک ۱۱ ماه از پاکی ام گذشته بود که خداوند کمکم کرد و پای مصنوعی گذاشتم و در روز تولد یک سالگی ام توانستم ایستاده جشن بگیرم.

ایستادن دوباره برایم معنایی دیگر داشت و خیلی ارزشمند بود چون من درک دیگری از آن بدست آورده بودم؛ زندگی من سرتاسر معجزه و برکت خداوند است. امروز ۱۴ سال و ۱۰ روز است که هوشیارم و ۸ سال و ۵ روز است که پاکی نیکوتین هم دارم. از ۶ ماهگی رهجو گرفتم و تا امروز خدمتگزار انجمن بوده ام. خداوند فرصتی به من داد تا بتوانم گذشته و ناامیدی های قبلی ام را به امید و انگیزه ای خاص تبدیل کنم. من قدم برداشتم و تلاش کردم و او برای طی مسیر به من کمک کرد.

زندگی من زیر سایه ی دوازده قدم و اتفاقاتی که برایم افتاده قابل توصیف نیست و فقط باید دید تا باور کرد، من خدا را شکر می کنم از اینکه با AA زندگی میکنم. امیدوارم با خواندن داستان من کسانی که دچار ناامیدی هستند به این باور برسند که غیر ممکن وجود ندارد. زندگی گذشته ی من مجموعه ای از درد، تاریکی، یاس و رنج روحی بود ولی زندگی امروز من با کمک انجمن لبریز از امید و ایمان و یقین شده است چون خداوند کاری برایمان کرد که خود قادر به انجامش نبودیم. خدا را شاکر و سپاسگزارم.

نیره . ص - مشهد
الهی چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار